Thursday، August 11، 2011
Tuesday، April 19، 2011
علف های بلند و بهاری خاک من
سیاه نباشد
ودرخت ها شکوفه های بی وزن ندهند از سنگ
آسمان پرده ی کاذبی نباشد از ابر
متقالی ارزان نباشد دریا
تکه های اسفنج نباشد کوه
سرزمین بی مثال من!
چگونه می شود
مرزی کشید در تو
میان زیستن و اتهام
تا خانه زندان نباشد
و آدم سَمبَلی از گوشت و پوست و استخوان
سیالی از ادعا و افترا و عشق!
تا هر اتاق نه،هر دیوار نه،هر پنجره
باز به گناهِ نکرده خوانده شده ای نباشد!
حق در آستین هر،هر،هر کاره ای نباشد
سرزمین بی مثال من!
چگونه می شود
فاحشگی آسان ترین نباشد؟
لقبی که بر هر جنبنده ی پستانداری بندند
برای نفس کشیدن
اشتباه نفس کشیدن
نباشد
چگونه می شود،این خدای شبانه و اشک نباشد
تا بکارت نشان پس ماندگی
تا پرده ی حلقوی،
پرده ی توری،
پرده ی خونی،
چند قطره خون
نشان افتخار بر سینه ی مردان تو نباشد
تا دشت
خشک از جسد های مانده
قضاوت شده
دریده شده
بی بکارت
تمام شده
بی حکم
و با حکم
محکوم
نباشد
چگونه می شود
سرزمین من
سرزمین نباشد
کلامی باشد
نامی باشد
گوشه ای
دروغی باشد
دروغی که آدم های واقعی
با صدای بلند و واقعی
مثل افسانه
افسانه ای از سرزمینی که هرگز وجود ندارد
برای کودکان واقعی شان
کودکان واقعی شگفت زده شان
بخوانند
افسانه ی سرزمین فاحشگی
بزرگترین سرزمین فاحشگی
Tuesday، October 19، 2010
جفت هیچ
بر دیواره ی آسمان
دستها یم را ساعتی بسته اند به قطر خورشید و ماه
که خواب رفته
-اینچنینم
-آویخته
به تماشای خدایی
که تاسهای سرنوشت مرا
با خنده می چرخاند و
جفت هیچ می ریزد
Sunday، November 22، 2009
بی نگاه
باچاقو های کوچک دسته آبی که خریده بودم
و با چنگال هایی که خوب شسته بودمشان
بیرون کشیدند،زبان سفید از سیگار مرا
گوشت های به استخوان چسبیده را
با رنده ی چهار کاره ی نارنجی ام ، تراشیدند
و رگ و پی ها را
مثل رو بانهای سبز و قرمز گلوله کردند
سه ظرف شیشه ای در آبی
-که در حراجی ِجلوی بانک فقط بود دانه ای سه هزار تومان-
برای تمام خونها کافی بود
در خانه ی جدیدشان،که بزرگ است
می شود با استخوان ها
یک ترکیب اکسپرسیونیستی ساخت
-با همان لکه های خون خشک شده-
قلبی نبود،عجیب!
همه را در کارتونهای بزرگ،لای تکه های روزنامه محکم پیچیدند
و من،ایستاده بودم
به کارشان نمی آمد پوستم
انباشته بود از هیچ
لبهای بی صدا را
یک قفل آهنی بزرگ ،بس بود
چشمها رانبردند
نه چون اشک نمی ریختند
چون بی نگاه تر از همیشه،نگاه می کردند.
Monday، November 02، 2009
رقص
با پای برهنه و اندامی عریان
بروی سنگ های لخت خانه
روی کاشی های آبی حمام
و دستهای چرخنده ام را
روی شیشه های بی پرده می رقصانم
با موسیقی ِ بی صدای ِیک بغض
با ضربِ لرزان اشک هایی که نمی_چکند...
در اتاق خواب کوچکمان
که دیگر آبی و زرشکی نیست
خواهم رقصید
و برای چشم های تو که نیستند
چشمکی خندان خواهم زد
و از لابلای دستهای تو
که نیستند
چنان لوندانه خواهم لغزید
که پوست سرد دیوار
تب کند
بگذار موهای بلند و سیاه
با نفس های تو_که نفس ها دورند_ بازی کند
پیش از آنکه
سکوت ِمظلوم خانه
وحشیانه
به سخره گیرد
پایان رقص مرا....
Tuesday، October 20، 2009
به دری نگاه می کنم
که تو دیگر بازش نخواهی کرد
و من
در آغوشت نخواهم کشید
بیگانه اند
هوا
زمین
نگاه هایی که از دیدنشان هراسانم
موهایم
دستها
انگار همه چیز را بی هیچ کم و کاست ،ربوده اند
راه می روم ،گرچه زانوها می لرزند
می خوابم،تا وقتی روی جای خالی تو غلت می زنم
بالش سرد را از اشک خیس کنم و
این خدای درمانده را با فریاد های فرو خورده بیدار
به در نگاه می کنم
تا زمانی که زنده ام
تا ابدیت انتظارم
و آدم های دیگر در آن خانه ی کوچک زندگی خواهند کرد
پشت همان پنجره که در آغوشم کشیده بودی،خواهند ایستاد
اما هرگز من را نمی بینند
به در خیره مانده
تا تو آن را باز کنی
Friday، August 07، 2009
توبه
باشد
توبه می کنم
من
از چشمهای تو، توبه می کنم
با تمام قدرت نا چیزم
دستهایت را فراموش خواهم کرد
و صدایت را
-این تکرار مدام ِ بی آسایش
که حتی دیوار ها هم از برند-
حرام خواهم خواند
به همین تهی
که در آغوش می کشم
از خواب آغوش تو
توبه می کنم
باشد
که تو را
رنج
بنامم
چنان که زیستن را
بها
رنج ِ همواره است
گرچه
خدا
دیریست
از پس توبه های من
بر نمی آید!
تیغ
و می اندیشم
به گناه ِ مرگ
که چنین بی بخشایش است
تا کِی
تاوان مرگ را به زندگی بدهم
در حسرت بخشیده شدن ؟
Thursday، August 06، 2009
ماه
در شب چهاردهم
به وقت قمری، به وقت شمسی، به وقت میلادی
تا بلبلکانِ بی آشیان
سراسیمه در قلب من پرپر نمی زدند
به تک ستاره ی دنبال ماه نگاه می کردم
در هذیان ِ خمار شراب
و صدای تو
که دور تر ها
همین آواز قدیمی را می خواندی:"من یوسف راهِ تو ام ،افتاده به چاه تو ام،ارزان مفروشم"
آه!
کاش ماه کامل نبود
کاش ماه هیچگاه چنین گردو درخشان
دستهای نقره ایش را
چنگال جان من نمی کرد
منی
که به سیگاری و اشکی
دلخوش
دلتنگ
دل مرده...
جایی میان زمین و هوا
نشسته بودم.
Sunday، July 05، 2009
عشق
عشق
چهره ی پنهان ِ هرزگی بود
به قداست آلوده
تقسیم اراضی بود
در زمان ِ نا کافی
دروغی بزرگ بود
که افتخار ادعایش،به شرم افترایش ، می ارزید
پرده ی ضخیم تجاوز بود
وحشی ِ دریده شدن
خون سیاهِ بیوگی بود
تنهاییِ بکارت
بویِ تاٌفن چشمه ای زلال بود
که از حفره ی کرم های لزج می چوشید
حصارِدورتادورِآسمان بود
تیرگیِ روزها و بی خوابیِ شب
توهم عظیمِ ذهنِ نا آرام
که تصاویرِخیال گونه می بیند،
عشق
دستِ نا محرمِ معشوقی بود
که با نوازشِ حریصش
تو را به فاحشگی فرا می خواند
عشق ،این بود
و من
هنوز هم
به وقیحانه ترین شکل
عاشقم!
88/04/14
Wednesday، June 03، 2009
خدای ویلان
و جیر جیرک بی خانمان ِ بالای پنجره
واین قرآن ِ تک افتاده و خدایش
که ویلان در اتاق می چرخد
قرص های نیم خورده و جا مانده روی میز
و عکس های قدیم
این
منم
که می خندیدم؟!
و این خدای من
که چه بزرگ بود و حالا
آشفته ی آشفتگیم
پدر
پشت این قاب خاک گرفته
دیگر نمی تواند من را روی پاهایش بخواباند
و پیش از خواب ِ من
در لالایی ِ حزن آلود خود به خواب رود،
کودکی که پشت در همیشه قفل اتاق اسباب بازی ایستاده
به سختی ایستاده
به سختی ایستاده ام
در زندان ِ نفسهایم
نا آشنا
با تصویر آینه
نمی دانم
با موهایم چه کنم
اگر دست های تو را بخواهند از من...
کور سو
آهوی لنگ
نرم نرمک و سر بزیر می رود
از مسیر چاله های خون اندود
از روی لاشه ی گوزن های نیم جان
با شاخ های سترگ و ناله های در هم پیچیده
حتی کلاغ ها و کرکس ها گریخته اند
و لشگر خندان کفتار ها
جایی همین نزدیکی
مرگ از تن هم می لیسند
در این سایه روشنِ مه آلوده
روی برق چشمهای درشت سیاه
تو، با رویای سبزه زار امن و گلهای زرد و سپید
تو، زیر سایه ی تک درخت روی تپه
در آسمانی که از سوزش خورشید می گرید
هشیار، به انتظار نشسته ای
تنها
اگر
گوش کفتار پیر
به صدای شکستن ِ ساق پای لرزان
در گودال عمیق
تیز نشود.
Tuesday، April 28، 2009
عجیب نیست
اینگونه بی صدا که نیست شده ام
این آشنا
که تن های ماست
تن من با تن تو
آمیخته ی شهوتی بی پایان و آلوده ی عشقی آسمانی!
این تن سایش و لغزیدن و سریدن
تنها تنیدن دو تن نیست
این دو آشنای همند
اجزای همند
دیگر من و تو نیستند
نه!
عجیب نیست که نمی بینی
من،دیریست همراه همان آرزو ها که از در راندی
رفته ام
و با حسرت
تنم را که در آغوش تو خفته
از دور ، نگاه می کنم.
شیشه
وقتی به پنجره نگاه کنی
من را می بینی
نشسته ، روی هره ی خانه ی خالی
که در سایه ی شیشه اش
زیر عکس ماه
تو
سر به دیوار تکیه داده
سیگار می کشی
و به من میگویی که دیگر هرگز ترکم نمیکنی
چه خوب دروغ می گویی!
گور
در پیشواز بهاری که ارمغانش آوردی
و ماهی بیچاره ،زیر پلاسیده ی سبزه ی سفره ی سال نو
مدفون شد
پنجره ی شعرهایم
که به شاخه های هرس خورده می رسید
پشت پرده ی دستهای من و تو
-که نا پیداست-
نا پیدا شد
خانه!
و این تختخواب آرزو های چهار خانه ام!
برای عشقمان
چه گور مهیایی،مهیا کرده بودی
تا در آرامگاه نبودنت
بخوابانیم
Saturday، December 27، 2008
نقطه
اگر تاب آورد این جمله رسیدن را
اینگونه که در ابراز خویش می کوشد قلم ، با فریاد
و به خشم، بر پوسته ی نازک تن می ساید
تا نقطه چیزی نمانده دیگر
تا پایان ِ این جمله ی کوتاه ، که منم
نامی
که جوهرش بر چهره می ماسد وخشک می شود
چشمها، این دو نقطه ی زیرین
و دستی که به سوی آسمان مانده
تنی ، خزیده بر هیچ و پاهای چمبره
به آه می ماند
و کسی می گویدم انگار
که این "سی"عمر من است
قلم ، چه بر فشار دردناک ِ خود اصرار می کند!
نقطه
Sunday، September 07، 2008
قاب حقیقت
از رفتن مانده
از ماندن به تنگ آمده
آنها که در نفی ظلم می گفتند
ظالمان خوبی شده اند
آنها که به دیگران مشغول بودند
با خود به آشتی نشسته اند
آنها که نمی توانستند ببینند
حالا نگاه نمی کنند
پشت پنجره مانده چشمها
به نیمکت خالی
شیشه اشک می شمرد
Friday، August 15، 2008
دروغ
دوستت نداشتم
می گفتم
که طاقتم طاق شده از این راه ِ دور که رفته ای
و انگار
تمامی ِ اتصالهایم به این جهان و آن جهان
چنان پاره شده
که ترمیمش نا ممکن است
اما:
"همه چیز خوب است
مثل قبل
تو چطوری؟"
پری
اگر
مثل بختک
با دست و پا و چنگ و دندان
نگرفته بودمت
کسی
مثل پری آسمانی
به نگاهی
از من نمی بردت
حالا
برای باز آوردنت از آن بهشت
به این جهنم
فرشته می شوم
فرشته ی عذاب!
محاسبه
عشقت را
تقسیم می کنی
و تا لوگاریتم این
با
جمع آن ضربدرa به توان ِ دو
مساوی نشود
مساَله را حی نمی کنی
نه آقا جان!
عشق ِ من چیزی شبیه ِ تنگی ِ دریچه ی دهلیز چپ است
و منجر به فشار خون و پارگی رگها می شود
با قرنیه نسبت دارد
و نرون های مغز را
به ساختن تصویری در خوابهای مشوش وا می دارد
که دلیل ِ تحریک ِمحفظه های عروقیست
و شاید
واکنش تماس ِ سلولهای مرده ی لب باشد
با آنچه تو بر تن خود پوست می نامی
اگر این پمپاژ ناقص و بی قراری ِ گلبولهای قرمز
نفسم را نگرفته بود
به تو می گفتم
که تمام ِ من ضربدرa به توان ِ دو
با هیچ یک از لوگاریتم های تو
برابر نمی شود
چرک نویس
انگار
چرک نویس ِ خط خطی ِخدایی تازه کار باشم
افتاده کنج اتاقی تاریک
اینبار هم با هیجان شروع کرد و
تند تند نوشت
اما
من
باز هم
خطی دیگر خوردم
Saturday، July 19، 2008
مرگ
از مرگ من سالها می گذرد
در جهانی که کتاب ها دوزخش خوانده اند
بیست و هفت سال زیسته ام
و زین پس
هرگز برای من مرگی نخواهد بود
جهان های بعد از این در انتظار مانده اند
کتاب ها چنین شهادت می دهند
من می زی ام،
دلم برای رقص باد،لابلای موهایم تنگ نمی شد
اگر فقط یک بار
برای همیشه می مردم
Saturday، July 05، 2008
دادگاه
حکم تو را من صادر می کنم
مرگ نه
و سنگسار بر پوست ضمخت تو خراشی نمی گذارد
به همانجا می زنم که تو زدی
روحت را نا آرام می خواهم و قلبت را شکسته
و می خواهم که دروغ هایت به حقیقت بپیوندد
تا تنها دلخوشیت
طعم کباب باشد و پاسی از شب و جاده،
می خواهم تمامِ" با من هایت" پاک شود
تمام شبها و روزها یت
خنده ها را پس می گیرم
و آرامش آغوش را ،
تا تاوان تنهاییت را که من دادم به صبر
در بی کسی و درد بچشی
تو را به دادگاهی نمی برم
نه زندان و نه وکیل و نه حق الناسی
نه دیه دارد این که تو کردی
نه تاراج مال و فرزند
و نه نفرینم را حرامت میکنم
خدایگان خونینی که از اشک من زاده می شوند
ماموراجرای این حکم خواهند بود
Sunday، June 15، 2008
Wednesday، May 14، 2008
زالو
که برای زندگی نرم کنم
و نه شانه ای
برای کشیدن همین هیچ
یا خدایی
که بترساندم از کوه های آتش
مجموعه ی عناصرند
آب و دریا و خاک
و کلمه
تراوش ِجسم بزاقی ِدر هم پیچیده و
اتصال چند نرون
رگها
مجرای خونندو
حادثه را تاب نمی آورند
چه می نامید این را؟
این زیستن که شما می کنید چگونه است؟
این شب ها که می خوابید و روز ها که بیدار؟
این مو ها که بر سر دارید و این پوستها که بر تن؟
من
همین ساده را نمی توانم
نفس
دردیست که از شرش خلاصی بایدم
و درد خفگیش در چند لحظه
به درد تحملش تا خود تمام شود
سخت می ارزد
پایبند چیزی هستید لابد
کودکی شاید،
من نیز کودکی بودم
نازاده در بطن مادرم
و حالا
زالویی بر تن زمینم
که خونش را می مکد
تا خشک شود
و
به بادی بیافتد.
بیست و پنج اردیبهشت هشتادو هفت
