بی نگاه
شکافتند
باچاقو های کوچک دسته آبی که خریده بودم
و با چنگال هایی که خوب شسته بودمشان
بیرون کشیدند،زبان سفید از سیگار مرا
گوشت های به استخوان چسبیده را
با رنده ی چهار کاره ی نارنجی ام ، تراشیدند
و رگ و پی ها را
مثل رو بانهای سبز و قرمز گلوله کردند
سه ظرف شیشه ای در آبی
-که در حراجی ِجلوی بانک فقط بود دانه ای سه هزار تومان-
برای تمام خونها کافی بود
در خانه ی جدیدشان،که بزرگ است
می شود با استخوان ها
یک ترکیب اکسپرسیونیستی ساخت
-با همان لکه های خون خشک شده-
قلبی نبود،عجیب!
همه را در کارتونهای بزرگ،لای تکه های روزنامه محکم پیچیدند
و من،ایستاده بودم
به کارشان نمی آمد پوستم
انباشته بود از هیچ
لبهای بی صدا را
یک قفل آهنی بزرگ ،بس بود
چشمها رانبردند
نه چون اشک نمی ریختند
چون بی نگاه تر از همیشه،نگاه می کردند.
باچاقو های کوچک دسته آبی که خریده بودم
و با چنگال هایی که خوب شسته بودمشان
بیرون کشیدند،زبان سفید از سیگار مرا
گوشت های به استخوان چسبیده را
با رنده ی چهار کاره ی نارنجی ام ، تراشیدند
و رگ و پی ها را
مثل رو بانهای سبز و قرمز گلوله کردند
سه ظرف شیشه ای در آبی
-که در حراجی ِجلوی بانک فقط بود دانه ای سه هزار تومان-
برای تمام خونها کافی بود
در خانه ی جدیدشان،که بزرگ است
می شود با استخوان ها
یک ترکیب اکسپرسیونیستی ساخت
-با همان لکه های خون خشک شده-
قلبی نبود،عجیب!
همه را در کارتونهای بزرگ،لای تکه های روزنامه محکم پیچیدند
و من،ایستاده بودم
به کارشان نمی آمد پوستم
انباشته بود از هیچ
لبهای بی صدا را
یک قفل آهنی بزرگ ،بس بود
چشمها رانبردند
نه چون اشک نمی ریختند
چون بی نگاه تر از همیشه،نگاه می کردند.
شانزده آبان هشتاد و هشت

<< صفحهٔ اصلی