سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۸

دور از خانه
به دری نگاه می کنم
که تو دیگر بازش نخواهی کرد
و من
در آغوشت نخواهم کشید
بیگانه اند
هوا
زمین
نگاه هایی که از دیدنشان هراسانم
موهایم
دستها
انگار همه چیز را بی هیچ کم و کاست ،ربوده اند
راه می روم ،گرچه زانوها می لرزند
می خوابم،تا وقتی روی جای خالی تو غلت می زنم
بالش سرد را از اشک خیس کنم و
این خدای درمانده را با فریاد های فرو خورده بیدار
به در نگاه می کنم
تا زمانی که زنده ام
تا ابدیت انتظارم
و آدم های دیگر در آن خانه ی کوچک زندگی خواهند کرد
پشت همان پنجره که در آغوشم کشیده بودی،خواهند ایستاد
اما هرگز من را نمی بینند
به در خیره مانده
تا تو آن را باز کنی



بیست و شش مهر هشتادوهشت