کور سو
به نگاهی در دور دست ها دل خوش کرده
آهوی لنگ
نرم نرمک و سر بزیر می رود
از مسیر چاله های خون اندود
از روی لاشه ی گوزن های نیم جان
با شاخ های سترگ و ناله های در هم پیچیده
حتی کلاغ ها و کرکس ها گریخته اند
و لشگر خندان کفتار ها
جایی همین نزدیکی
مرگ از تن هم می لیسند
در این سایه روشنِ مه آلوده
روی برق چشمهای درشت سیاه
تو، با رویای سبزه زار امن و گلهای زرد و سپید
تو، زیر سایه ی تک درخت روی تپه
در آسمانی که از سوزش خورشید می گرید
هشیار، به انتظار نشسته ای
تنها
اگر
گوش کفتار پیر
به صدای شکستن ِ ساق پای لرزان
در گودال عمیق
تیز نشود.
آهوی لنگ
نرم نرمک و سر بزیر می رود
از مسیر چاله های خون اندود
از روی لاشه ی گوزن های نیم جان
با شاخ های سترگ و ناله های در هم پیچیده
حتی کلاغ ها و کرکس ها گریخته اند
و لشگر خندان کفتار ها
جایی همین نزدیکی
مرگ از تن هم می لیسند
در این سایه روشنِ مه آلوده
روی برق چشمهای درشت سیاه
تو، با رویای سبزه زار امن و گلهای زرد و سپید
تو، زیر سایه ی تک درخت روی تپه
در آسمانی که از سوزش خورشید می گرید
هشیار، به انتظار نشسته ای
تنها
اگر
گوش کفتار پیر
به صدای شکستن ِ ساق پای لرزان
در گودال عمیق
تیز نشود.
ده خرداد هشتادو هشت

<< صفحهٔ اصلی