شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۴

تار مو

در شهر من که شهر نیست
مگر شهر ِ درختان ِ بی سایه
و خورشیدهای سیاه
شهر رودخانه های ایستا
و سیلابهای پیاپی
تار موی سپیدیست
بر نوک تنهاترین درخت
وِ هیچکدام ِاین طوفانهای ِ سیاه ِسخت ِ سهمگین
آن تار مو را
به سایش و روبش
نتواند ربود


تقدیم به بهرام بیضایی
مرداد ِ هشتادوچهار

برای بهرام بیضایی

تو
کدام درخت هزار ساله ای
با ریشه های رسته بر تبر؟
با زخمهای سرخ
از ضربت های سخت
تو
لبخند کدام آسمانی
و خاطره ی کدام زمین ِآبادی
در ویران سرزمین ِکلاغان سیاه
و طوفانهای سرد؟
مرد
تو
از تبار کدام دریایی
و نسبتت به کدام آینه می رسد؟

به یاد مجلس شبیه هزارو سیصدو هشتاد و چهار

اتاق

انتهای کدام کوچه خانه ی من است؟
در تاریک روشن این شهر
که هیچ خانه ای برای هیچ کس نیست
و از پشت هیچ دری
صدای آشنایی
و حتی صدایی نمی آید
در پس کدام درب ِبسته
اتاق آشفته ی من
نبودم را
میان ملافه های آبی و پیرهن های مچاله
جشن می گیرد؟
شهری که شهر من
بوی اتاقی را گرفته
که در فرورفتگی ِ بالش سردش
تار موهای بلند سیاه
کابوسهایم را نقاشی کرده است
....
زمین
خانه ی مرا خورده
و شهری را استفراغ کرده
که تمامی
بوی گند اتاق مرا میدهد

شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۴

شعری از یک دوست

خوب می دانم این جمله شعر نیست
"....یا خود را از تکرار ِبی وجه تجارب رها گرداند...."
(روزنامه ی شرق همین روزها)
یا
"قابل توجه ساکنان محترم مجتمع سوسن"
(از تابلوی مجتمعی به همین نام که در من می زید)
که وا ضح است در آخر مطالبه ای دارد یا توصیه ای
و تو می توانی پیشنهادرعایت یک چیز را
از لابلای آن،سپید خوانی کنی
امروز روز اول دیماه نیست
و امسال،سال گل
که اگر بو د ،همین نوشتن آن شاعرم می کرد
و چشمان هیچکس دیگر
با چشمان هیچکس ِ دیگر،سخن نمی گوید
هم از این رو خود در می مانی از شرم نادانی خویش)
و ناتوانی دست های سیمانی
(که فردا به راستی آیا روز دیگریست؟
آیدا،درخت و خنجر و خاطره دیگر نیست
آیدا
همردیف هایدا
آینا
آیلا
به همین سادگی
.به همین خوشمزگی
خوب می دانم اینها شعر نیست
(به فکت قاطع برهان(هشت هزارسال شعر فلات قاره ی ایران
(در دو مجلد با افزودنیهای مجاز:بیست و هفت سال و همین روزها)
پس با خیال آسوده خود را از تکرار بی وجه تجارب رها می کنم
و به مدت اِن سال دراز می گشم به زیر سقف فلک
و با آنکه خوب می دانم در زیر آسمان هیچ چیز تازه نیست
با خود می گویم کاشکی یکی بود ما رو با هم آشتی می داد
تا من اینهمه تشت و قابلمه نگذارم به زیر این جمله که آخ اگه با رون بزنه
با رها گفته ام "خوب می دانم"و بار دگر بیهوده است
اما مگر چشمهای تو حالا کجاست
و دستهای تو -که شعر بود-حالا کجاست
و خودت که آب و آینه بودی
-به اضافه ی همه آنچه شاعران پیش از من !گفته اند-
کجایی؟چه شد؟
پس من
پسر
ابن پدر
با خود نگریستم و دیدم
باطل"اباطیل
(کتاب جامعه ی بازو دشمنان آن)
و سرودم الفیل
ما لفیل
و ما ادراک مالفیل
نبشته به یکهزاروسیصدوهشتادوچهارعام الفیل

ر.ب