چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸

خدای ویلان

من
و جیر جیرک بی خانمان ِ بالای پنجره
واین قرآن ِ تک افتاده و خدایش
که ویلان در اتاق می چرخد
قرص های نیم خورده و جا مانده روی میز
و عکس های قدیم
این
منم
که می خندیدم؟!
و این خدای من
که چه بزرگ بود و حالا
آشفته ی آشفتگیم
پدر
پشت این قاب خاک گرفته
دیگر نمی تواند من را روی پاهایش بخواباند
و پیش از خواب ِ من
در لالایی ِ حزن آلود خود به خواب رود،
کودکی که پشت در همیشه قفل اتاق اسباب بازی ایستاده
به سختی ایستاده
به سختی ایستاده ام
در زندان ِ نفسهایم
نا آشنا
با تصویر آینه
نمی دانم
با موهایم چه کنم
اگر دست های تو را بخواهند از من...

دوازده خرداد هشتادو هشت

کور سو

به نگاهی در دور دست ها دل خوش کرده
آهوی لنگ
نرم نرمک و سر بزیر می رود
از مسیر چاله های خون اندود
از روی لاشه ی گوزن های نیم جان
با شاخ های سترگ و ناله های در هم پیچیده
حتی کلاغ ها و کرکس ها گریخته اند
و لشگر خندان کفتار ها
جایی همین نزدیکی
مرگ از تن هم می لیسند
در این سایه روشنِ مه آلوده
روی برق چشمهای درشت سیاه
تو، با رویای سبزه زار امن و گلهای زرد و سپید
تو، زیر سایه ی تک درخت روی تپه
در آسمانی که از سوزش خورشید می گرید
هشیار، به انتظار نشسته ای
تنها
اگر
گوش کفتار پیر
به صدای شکستن ِ ساق پای لرزان
در گودال عمیق
تیز نشود.


ده خرداد هشتادو هشت