شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

دادگاه

حکم تو را من صادر می کنم

مرگ نه

و سنگسار بر پوست ضمخت تو خراشی نمی گذارد

به همانجا می زنم که تو زدی

روحت را نا آرام می خواهم و قلبت را شکسته

و می خواهم که دروغ هایت به حقیقت بپیوندد

تا تنها دلخوشیت

طعم کباب باشد و پاسی از شب و جاده،

می خواهم تمامِ" با من هایت" پاک شود

تمام شبها و روزها یت

خنده ها را پس می گیرم

و آرامش آغوش را ،

تا تاوان تنهاییت را که من دادم به صبر

در بی کسی و درد بچشی

تو را به دادگاهی نمی برم

نه زندان و نه وکیل و نه حق الناسی

نه دیه دارد این که تو کردی

نه تاراج مال و فرزند

و نه نفرینم را حرامت میکنم

خدایگان خونینی که از اشک من زاده می شوند

ماموراجرای این حکم خواهند بود



دوازده تیر هشتادو هفت