جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۳

خداحافظی

از لای در نیمه باز
آرام بیرون می خزم
و تو غلتی می زنی روی فرو رفتگی بستر گرم
تسبیحی اگر داشتم
از حصیر دیوار اتاقت می آویختم
قبل رفتن
بودنم را
اما من
تنها بوسه ای می زنم به خواب تو
تو غلت می زنی
و
من
در را
آهسته می بندم
1383/2/6

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۳

مرد فالگیر

لابلای خطوط معوج
گفته بودم مرد
"تو باز خواهی گشت"
برو مردک
برو
قهوه ی خوبی بود
غلیظ و تلخ
اما
فنجان تو تر سید تا مرا غمگین کند
1383/1/22

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳

با را ن

باران اگر بارید
بار دگر
و صدای شره اش
روی نرده های پشت بام
اندام زنی رفته را به یاد ت آورد
سیگارت را آتش بزن
با شمع نیم سوخته ی کنار تخت
و
بگذار باران بشوید
رد پای بودن مرا
1383/1/21

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۳

فرشته

!آی
فرشته ی کوچک سپید
که کنار پنجره ام نشسته
ستاره ها را می شماری
در کدام بازی کودکانه
راه گم کرده ای
به خرابه ی تاریک اتاق من
که پنجره اش همیشه باز است؟
مرداد 1383

آتشفشان

خوشا به حال بیوه زنان چروکیده
که در بستر یائسگیشان
یاد گار جوانترین عشق تب آلود م
;به خواب رفته است
کاش پیر سگ زمین
بکارت جوانیم را با بلند ترین قله هایش بد رد
تا من چون آ تشفشانی از اشک و خو ن
بر آسمان آرام
فرو پاشم
.....
مرداد1383

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۳

..........

با هر آنچه می خواهی آغاز کن
جز دوستت دارم
تا نتوانم پایانی برایش بیاندیشم
..........
1383\6\17

سه‌شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۳

پای چوبی

چیزی هست
دردی
کج راهه ای
و یا اندوهی عظیم
که عشق جز خراش
چیزی بر جای نمی گذارد
یک جای کار می لنگد
چه کسی پای عشق را بریده
تکه چوبی نخراشیده
بدان
انداخته است؟

1383\6\16

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۳

آینه

چقدر زشت شده ام
آینه دوستم ندارد بعد از تو
موهای آشفته ام را بی رمق شانه میزند
و هیچ بزکش
برای چشمهای پف کرده ام کارگر نمی افتد
بیهوده وقت تلف می کند ساعت خاک گرفته
بی تو زیبا نخواهم شد
1383/6/16

رمنده

زمین زیر پایت زاده میشود
دوباره و دوباه و دوباره
در هر گام
و آسمان بر صورتت بوسه می گذارد
در گود ی زیر چشمهایت نسیم آشیانه می کند
و شاخه ی خشک درخت که دست کشیدی بر آن
پیش از بهار شکو فه میدهد
........
از زیر پایم زمین را میکشند
و آسمان فرار می کند
در سوسوی دورترین افق دید مردم چشمم
حتی
هاله ای از تونمی لغزد
1383/5/5


یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۳

سکوت

تو
حک شده ای
بر دیوار بلند و سپید بودنم
سبز
سرخ
و در سرخی لبالب جام شراب دستهایت
سکر شعری تازه نهفته
تو
می مانی
در گس خیس شراب
روی لبهای سرخ
و من
در شراب شعر تو
مست خواهم شد
.....
1382/2/1












شراب

انار خشکیده ی آویزان از دیوار که تاب میخورد
پنجره را ببند
پرده ها را بکش
سرخی جام شراب را لبریز کن
تا سیگارت را که آتش میزنی
من
برایت
شعر تازه ای بسرایم
......
1382/3/14




مشت

مشت را باز کن
ببند
مچاله کن
فشار بده
و به دورترین نقاط پرتاب کن
......
نمی دانم کجا می اندازیم اما
چقد ر دست تو گرم است
1382/3/9


شیر یا خط

می رباید
برق درخشان سکه ی چرخان در هوا را
کلاغ سیاهی که می گذرد
گفته بودم[زیر لب] سکه در مشت محکم فرو بسته
اگر شیر آمد می مانی
....اگر شیر آمد
باشد! باشد ! فردا بذر سکه در هوا خواهم پاشید
...........
کلاغان شتابان رسیدند
و در پس توده ی لرزان سیاه
یک سکه بر زمین لغزید
چرخیدو چرخیدو ایستاد
......
نگاهش کردم
پشت بر تابش سکه گذشتم
باشد برای آخرین کلاغ سیاه که از دیگران جا مانده است
1382/2/21

روسپی بیگانه

نیم شب میگذرد
از زیر ثابت نورهای سفید تیرهای بلند
که کنارخیابان تاریک
مثل رسوا گران فانوس به دست
صف کشیده اند استوار و خشن
روسپی بیگانه گامهای برهنه اش را بر خیسی سیاه آسفالت فرو میگذارد و میرود
به چیزی پناه نمیبردو نمی گریزد از چیزی
نه از رسواگران فانوس به دست
و نه از کفشهای پاشنه بلند قرمزبراق لنگر انداخته بر نک انگشتان آویزان دستش
آرام می رود روسپی
و تنها شب نور ماهتاب را لغزنده بر خط سرخ خون پشت سرش نگاه می کند
روسپی بیگانه
با خون جاری از ساق سفید
آرام می گذرد
1381/11/5