یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۳

دخترک

شب می آید پیش
کشان کشان
برپاهای خسته و می خوابد
نیم خیز
دخترک
زنجیر بر گردن خفته ی سیاه می تاباند
و تا سپیده او را از آسمان
بیرون می کشد
باز میگردد کشان کشان
بر پاهای خسته
و
می خوابد

هشتادودو

دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۳

انتظار

از آغاز زندگی
لحظه شمارم
تا در کدامین زاد روز نا شادم
از راه میرسد
مرگ؟


بیست و سه ی آذر

زاد روز

از درد زاییده شد استخوانهایم
با مرگ آمیخته شد
دستهایم
و دریچه ی باز غبار گرفته ایست
چشمهایم
رو به خشک ترین بیابان زندگی
...
از زمین زاده شد پاهایم
و از باران خون رگهایم
و من
جریان رودخانه ای عظیم و بی پایانم
که چند قطره اش بیش
تا خشکسالی
نمانده است
...



بیست و سه ی آذر هشتادو سه

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۳

ریسمان

موهایم اگر بلند بود
ریسمانی می کردمشان
تنیده در هم
پیچاپیچ سخت
و می انداختم برایت
!حیف
که در گودنای سیاه چاه نمور سرد
دست ظریف سپیدی از لجن
تو را به عمق می کشد
و من
موهایم
بلند
نیست






هجده خرداد هشتادودو

هوس

تو چنانی
که گویی
سپیده ی خمار سحر
جام می گیرد از لبهات
مست می شود
از سکر خواب چشمهات
...تو
چنانی که ماه
خواب مهتاب
در بالین سپید تو می بیند
نمی خوابد
پلک
نمی بندد تا
بخوابی تو
...تو
چنانی
که آرام می گیرد باد
هوس می بازد
با سایش دزدانه ی تن بر تو
تو چنانی که من حسادت می کند
به من
بر بودن کنار تو
...تو


بیست و پنج آبان هشتادودو

پوچ

وجود کوچک من غرق می شود
در
بزرگ بودن تو
چه زیبا هیچ می کنی همه ام را
من پوچ مشت بسته ام
دست دیگرت را باز کن




بیست و شش آبان هشتادودو



خطوط سیاه

در پس خطوط سیاه
برق شهوتی غریب می درخشد
چرا تجاوز چشمانت را
بر اندام من
پشت موهایت پنهان می کنی؟





بیست و پنج مهر

بوسه

لبهات پیامبران بوسه های جاودانه اند
پیامبران سرخ تب آلوده
و من
تب کرده از اعجاز رسالت تو
تو
تو
تو را
می بوسمت



بیست و پنجم مهر هزاروسیصدوهشتادوسه