یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۸

بی نگاه

شکافتند
باچاقو های کوچک دسته آبی که خریده بودم
و با چنگال هایی که خوب شسته بودمشان
بیرون کشیدند،زبان سفید از سیگار مرا
گوشت های به استخوان چسبیده را
با رنده ی چهار کاره ی نارنجی ام ، تراشیدند
و رگ و پی ها را
مثل رو بانهای سبز و قرمز گلوله کردند
سه ظرف شیشه ای در آبی
-که در حراجی ِجلوی بانک فقط بود دانه ای سه هزار تومان-
برای تمام خونها کافی بود
در خانه ی جدیدشان،که بزرگ است
می شود با استخوان ها
یک ترکیب اکسپرسیونیستی ساخت
-با همان لکه های خون خشک شده-
قلبی نبود،عجیب!
همه را در کارتونهای بزرگ،لای تکه های روزنامه محکم پیچیدند
و من،ایستاده بودم
به کارشان نمی آمد پوستم
انباشته بود از هیچ
لبهای بی صدا را
یک قفل آهنی بزرگ ،بس بود
چشمها رانبردند
نه چون اشک نمی ریختند
چون بی نگاه تر از همیشه،نگاه می کردند.



شانزده آبان هشتاد و هشت

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۸

رقص

برای تو می رقصم
با پای برهنه و اندامی عریان
بروی سنگ های لخت خانه
روی کاشی های آبی حمام
و دستهای چرخنده ام را
روی شیشه های بی پرده می رقصانم
با موسیقی ِ بی صدای ِیک بغض
با ضربِ لرزان اشک هایی که نمی_چکند...
در اتاق خواب کوچکمان
که دیگر آبی و زرشکی نیست
خواهم رقصید
و برای چشم های تو که نیستند
چشمکی خندان خواهم زد
و از لابلای دستهای تو
که نیستند
چنان لوندانه خواهم لغزید
که پوست سرد دیوار
تب کند
بگذار موهای بلند و سیاه
با نفس های تو_که نفس ها دورند_ بازی کند
پیش از آنکه
سکوت ِمظلوم خانه
وحشیانه
به سخره گیرد
پایان رقص مرا....


ده/آبان/هشتادوهشت