دور از خانه
به دری نگاه می کنم
که تو دیگر بازش نخواهی کرد
و من
در آغوشت نخواهم کشید
بیگانه اند
هوا
زمین
نگاه هایی که از دیدنشان هراسانم
موهایم
دستها
انگار همه چیز را بی هیچ کم و کاست ،ربوده اند
راه می روم ،گرچه زانوها می لرزند
می خوابم،تا وقتی روی جای خالی تو غلت می زنم
بالش سرد را از اشک خیس کنم و
این خدای درمانده را با فریاد های فرو خورده بیدار
به در نگاه می کنم
تا زمانی که زنده ام
تا ابدیت انتظارم
و آدم های دیگر در آن خانه ی کوچک زندگی خواهند کرد
پشت همان پنجره که در آغوشم کشیده بودی،خواهند ایستاد
اما هرگز من را نمی بینند
به در خیره مانده
تا تو آن را باز کنی
به دری نگاه می کنم
که تو دیگر بازش نخواهی کرد
و من
در آغوشت نخواهم کشید
بیگانه اند
هوا
زمین
نگاه هایی که از دیدنشان هراسانم
موهایم
دستها
انگار همه چیز را بی هیچ کم و کاست ،ربوده اند
راه می روم ،گرچه زانوها می لرزند
می خوابم،تا وقتی روی جای خالی تو غلت می زنم
بالش سرد را از اشک خیس کنم و
این خدای درمانده را با فریاد های فرو خورده بیدار
به در نگاه می کنم
تا زمانی که زنده ام
تا ابدیت انتظارم
و آدم های دیگر در آن خانه ی کوچک زندگی خواهند کرد
پشت همان پنجره که در آغوشم کشیده بودی،خواهند ایستاد
اما هرگز من را نمی بینند
به در خیره مانده
تا تو آن را باز کنی
بیست و شش مهر هشتادوهشت
