سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۸

عجیب نیست

عجیب نیست که نمی بینی
اینگونه بی صدا که نیست شده ام
این آشنا
که تن های ماست
تن من با تن تو
آمیخته ی شهوتی بی پایان و آلوده ی عشقی آسمانی!
این تن سایش و لغزیدن و سریدن
تنها تنیدن دو تن نیست
این دو آشنای همند
اجزای همند
دیگر من و تو نیستند
نه!
عجیب نیست که نمی بینی
من،دیریست همراه همان آرزو ها که از در راندی
رفته ام
و با حسرت
تنم را که در آغوش تو خفته
از دور ، نگاه می کنم.


7/2/88

شیشه

و هنوز
وقتی به پنجره نگاه کنی
من را می بینی
نشسته ، روی هره ی خانه ی خالی
که در سایه ی شیشه اش
زیر عکس ماه
تو
سر به دیوار تکیه داده
سیگار می کشی
و به من میگویی که دیگر هرگز ترکم نمیکنی
چه خوب دروغ می گویی!


5/1/88

گور

تمام گلها مردند
در پیشواز بهاری که ارمغانش آوردی
و ماهی بیچاره ،زیر پلاسیده ی سبزه ی سفره ی سال نو
مدفون شد
پنجره ی شعرهایم
که به شاخه های هرس خورده می رسید
پشت پرده ی دستهای من و تو
-که نا پیداست-
نا پیدا شد
خانه!
و این تختخواب آرزو های چهار خانه ام!
برای عشقمان
چه گور مهیایی،مهیا کرده بودی
تا در آرامگاه نبودنت
بخوابانیم


5/1/88