...اما
تو لب بسته ای به سکوت و چشم به حسرت
زیر این باران
که از موهای من شره میکند نوک بینی ِسرخ ِاز سرما
و نمی دانی چه بگویی
از این همه کلمه ی چیده شده از پیش
:که آخرش همین یک جمله است
"...دوستت دارم اما"
چشم دوخته ام به لبانت و
این امای هنوز نگفته از چشمم می لغزدو
.می چکد روی سردی ِگونه ی خیس
باران
چه تند
.....می بارد
بیست و یک بهمن هشتادو چهار

<< صفحهٔ اصلی