بی بندو بار
چه بی بندو بارم
وقتی که دوستت دارم
و تو وحشیانه می آیی و می روی
و تو آرام می آیی و می روی
و تو
و
تو
چه بی بندو بارم
وقتی چین میان ابروهایت می لرزد
از آنچه نمی دانی چیست
و نمی دانی چرا در آغوش من نیستی وقتی بوی تنم تنت را پر کرده؟
من در را باز گذاشته ام
تا بیایی
یا بروی
و یا هر چیز دیگر
و
گوشه ی تاریک روشن ِجایی
که خانه هست و خانه نیست
کِز کرده ام
و این اشکها را
از سر بی بندو باری می ریزم
دیماه 84

<< صفحهٔ اصلی