دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۳

جاده

من
از مردم شهرم می هراسم
نه چون نگاهشان خیره
کلامشان برنده
و قلبشان نا صاف است
نه چون گزنده ترند
یا کمانشان به سوی من نشانه
نه چون فکرشان روشن
و راهشان بلند است
من
سایه ی مردی را می بینم
روی صندلی اتاقم
که شانه هایش سنگیست
و چیزی می تپد در اندامش
من ازمردم شهرم می هراسم
چون مثل جسد های آواره
هیچ صدایی جز سکوت نمی آفرینند
و مرد شانه سنگی ام را
نمی پذیرند




83/12/9