یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۵

ترس

حالا مي ترسم
تمام اين سنگها را شمرده ام
و خطوط سفيد مورب را
تمام تار موهايم را
از ملافه چيدم وانداختم پشت تخت
و اين ديوارهاي بيچاره را به سرفه انداختم
اينجا
كسي نشسته و سيگار مي كشد
تمام سنگها را مي شمرد
و تمام خطها را
و مدام موهايش را از ملافه مي چيندو
مي اندازد پشت تخت
حالا مي ترسم


يازده شهريور هشتادو پنج